آری به او بگوئید بگوئید که من تا ابد در کنارش می مانم به او بگوئید که همیشه به یادش هستم به او بگوئید که فقط او را می پرستم به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام آری به او بگوئید بگوئید که...عاشق شده ام و تنها او را دوست می دارم
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14:56 توسط باران
|

چه زيباست:
بخاطر تو زيستن براي تو ماندن به پاي تو سوختن وچه تلخ و غم انگيز است: دور از تو بودن براي تو گريستن به عشق و دنياي تو نرسيدن . . . اي کاش ميدونستي مهربونم بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چقدر بی تحمل
گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم
آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:1 توسط باران
|

اين سوي زندگي من و تو هستيم و آن سوي ديگر سرنوشت! اين سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت اين عشق! به راستي آخر اين داستان چگونه است؟ تلخ يا شيرين؟ سهم من و تو جدايي است يا برابر است با تولد زندگي مان؟ چه زيباست لحظه اي كه من به سهم خويش رسيده باشم و تو نيز به آرزوي خود! چه زيباست لحظه اي كه سرنوشت با دسته گلي سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدايي ما و چه غم انگيز است لحظه خداحافظي ما! اين سوي زندگي ما در تب و تاب يك ديدار مي باشيم... و آن سوي زندگي يك علامت سؤال در آخر قصه من و تو ديده مي شود! آيا ما به هم مي رسيم يا نمي رسيم؟ سرانجام اين داستان به كجا ختم خواهد شد؟ اي سرنوشت تو ديگر سر به سر اين دل بي طاقت ما نگذار و بگذار بعد از اين همه غم و غصه و اينهمه انتظار به آنچه كه مي خواهيم برسيم و عاقبت همديگر را در آغوش خود بفشاريم! اين سوي زندگي دو چشم خيس است و يك دنيا آرزو در دل، آن سوي زندگي يك سرنوشت است و يك عالم بي خيالي! ما را رها كن از اين انتظار تلخ اي سرنوشت! اين داستان عاشقي مان را مي توان در قصه ها نوشت... داستاني براي عاشقان ، براي آنان كه مي خواهند عشق را تجربه كنند... و بدانند يك عاشق چرا مجنون است و يك معشوق را گريان است! آري سرنوشت آنها همين است!!! غم و غصه در لحظه هاي عاشقي و آخر سر يا خوشحالي يا گريه و زاري. نميدانم سرنوشت من و تو چه مي شود.
برايت آسمانی خواهم کشيد پر از ستاره های هميشه نورانی تو در کنار من روی ابرها من غرق آنهمه مهربانی برايت ستاره ای ميچينم دور چشمانت طواف ميدهم برای رضايت تو هم شده تمام ستارگان را ميخرم برايت رنگين کمانی فرض ميکنم در افق بالاتر از خط خورشيد دستهای من رو به آسمان و اشکهای شوقی که از ديده خواهد چکيد برايت يکدسته آرزو ميچينم با اشک و لبخند به تو هديه ميدهم من به تو قول ميدهم عزيزم که امشب تو را به مهمانی نور ميبرم برايت از آرزوهايم حرف ميزنم تو به خواب چشم من هميشه روشنی ميدانم يکروز در اوج نااميديها تو همان آروزی شايد محال منی برايت در گوشه کوچک قلبم خانه ای پر ازعشق خواهم ساخت آنروز بيشتر از هميشه و امروز عاشقانه دل به تو خواهم باخت برايت پری وار اسير زمين ميشوم من به عشق تو اينجا اسيرم ميدانم تا آنروز که دور نيست پری وار با بوسه ای عاشقانه ميميرم
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم *********************************************** خدای اطلسی ها با تو باشد..... پناه بی کسی ها با تو باشد... تمام لحظه های خوب یک عشق.... بجز دلواپسی ها با تو باشد
کاش میدانستی چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
با من بمان ای همصدا ، تا آخره اسم سفر
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
از جاده های پر خطر ، این خسته را با خود ببر
با من بخوان ای همنوا ، شعر سپید عاشقی
این واژه را با هر زبان ، تنها توئی که لایقی
من صد بیابان عاشقم ، دریای عشقم را ببین
از آسمان قلب من ، گلهای حسرت را بچین
در کوچه های عاشقی ، من عابری دلخسته ام
از من گذشتم با دلم ، چون بر دلت دل بسته ام
در فصل سرد عاشقی ، من گرم پندار توام
در وصف عشقت مانده ام ، حالا پی شعری نوام
در شهر بی سامان شب، با یاد تو من شاعرم
از قصه های شهر شب ، تنها توئی در خاطرم ...
همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت
به خدا دوست داشتن تو
هم یک عشقه هم یک عادت
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل آفرین دل مرحبا دل
زدستش یک دم اسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل مصیب دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارم
ستمکش دل پریشان دل گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد و خاک زکویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:9 توسط باران
|

عشق من دلم ميخواست امشب قشنگ ترين مطلب زندگيم رو برات بنويسم. خيلي فکر کردم تمام روز با خاطرات تو سپري شد. کدوم واژه مثل هميشه ميتونست کمکم کنه تا بتونم تخليه احساسي بشم. شب :شب زماني که تمام آرامش دنيا به سراغم مياد بهترين موقعست براي نوازش چشمهات براي گفتن تمام حرفهاي عاشقانمون براي گفتن تمام احساس پاکمون يادته يه روز گفتم بهت .من عاشقتم و مست توام ديونه وار آيا تو به اين احساسم حسادت نميکني؟ يادته؟ عشق من شايد اگر هم بميرم از کنار سنگ قبرم قشنگ ترين گلها به عمل بياد ميدوني چرا چون وجودم پر از احساس و عشق به تو بود و حالا اين وجود وقتي تبديل به خاک شه ميتونه زيباترين گل ها رو به عمل بياره با داشتن تو مگه آدم چيزي از دنيا ميخواد؟ تو خودت انتهاي همه آرزوهامي تو خودت هم رازمي هم دردمي تو خودت تمام لحظه هاي عاشق بودني تو خودت لمس نفسهاي عشقي تو خودت تمام هستي مني تو رو با هيچي نميشي عوض کرد هيچي عشقت بي مثاله چي بگم از کدوم احساس وقتي احساس اونقدرپاک و بي آلايشه ديگه گفتن نداره ميدوني ميدوني ميدونم ميخوني ميدونم ميشنوي ميدونم احساس ميکني من و تو بايد بدونيم که ميدونيم ميپرستمت
عشق عشق عشق می آفریند عشق زندگی می بخشد زندگی رنج به همراه دارد رنج دلشوره می آفریند دلشوره جرات می بخشد جرات اعتماد به همراه دارد اعتماد امید می آفریند امید زندگی می بخشد زندگی عشق می آفریند عشق عشق می آفریند

+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:20 توسط باران
|

ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم.... تالاپ . . تولوپ . . .
گوش کن: 
از دســــــــــــــــــــت تو نيست دل من از گـــــــــــريه پره
مثله تو طاقت نداره واسه تو هر دم مي باره
ديگه اشكاي من طاقت موندن ندارن
نباشي بي تو باز ميميرن ، مي ريزن ، بي تو هر دم مي بارن
تو تموم دنيامي ، تو تموم حرفامي
تو همه ي لحظه ي عاشق بودني
يه ستاره داره چشمك مي زنه از آسمون
داره دلمو مي بره ، يه جاي بي نام و نشون
اون ستاره همون چشماي تو ،توي آسمون
داره پرپر مي زنه دلم واسه ديدن اون
تو تموم دنيامي ، تو تموم حرفامي
تو همه ي لحظه ي عاشق بودني
بوسه
بوسه مگر چیست فشار دو لب
آنکه گناه نیست چه روز و چه شب
بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ُ لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس خوب طعم عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی
بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه بر می دارد این شرم از میان
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط
بوسه یعنی عشق خالی از گناه
بوسه یعنی قلب تو از آن من
بوسه یعنی تو همیشه مال من

به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
عزيزم و سوگند ميخورم
كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها
عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه
ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم
مست شراب عشقت شدم
پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
از جام قلب تو مست عشق شوم و
سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام
تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس
سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
نه مجنون باشم و نه فرهاد
تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
با آرامش با تو باشم
بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
رها نكنم و تو را هر چه
زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
آرزوی مرا داری قسم
كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار
بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهای مقدست قسم ،
به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير
شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
و با تمام وجودم بفشارم و
سوگند خويش را برايت ياد كنم
دوستت دارم
لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم
دوستت دارم
زمانی که دستت، دستانم را می فشارد
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم
و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم
دوستت دارم
و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود
گمان کنم که این عشق است
و همان لحظه ای که دستم در دستان توست
لحظه عاشقی....

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 17:38 توسط باران
|






+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:47 توسط باران
|

تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ... بفهمم دل کجاست ... بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ... بفهمم درد عشق چيه ... حالا مي دونم ... ميدونم عشق يعني تشنگي . عشق يعني نياز . عشق يعني التماس . عشق يعني
با مداد رنگي روزآمدنت را نقاشي ميکنم و جادهاي رفتنت را خط خطي! کسي براي من نيست. بيا غلط هاي زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهم را خط بکش.بودنت مثل دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،ماهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمن ماله توست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام روز مال من ميشوي؟بيا که درد دلم را فقط تو ميفهمي
برایت بارها باید بگویم که دررگ های من جاری شدی چون خون که از من ساختی باردگرلیلی.شاید ازشکوه خانمان سوزبرایت بارها بایدقسم بایدیادکرد برایت بارهابایدسرسجده فرودآورد.شاید زدست توبه تاریکی کوهستان تاریک غم باید سفرکرد به دنبال توتاخورشیدبایدرفت به پیش پایت شایدکه چون یک مشت خاک بی بهاگردم برای قلب تو.شایدخداگردد نمی دانم که درجای نگین زرین کلاهت جای می گیرم ویادرزیرپاهایه توبی رحمانه می میرم.شاید
آرزو . عشق يعني خواستن و بدست نياوردن . عشق يعني دويدن و نرسيدن . آره ، عشق يعني نرسيدن.